تبلیغات
به یادش و به یاریش - دوستت دارم خدا
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395

دوستت دارم خدا

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،



یکی دیگر از قسمتهای مجموعه "دوستت دارم پدر" در حال پخش بود. مجری برنامه رو به مخاطبین می گفت که از خدا خواسته ام من را با پدر و مادرم  وقتی به سنین کهنسالی می رسند آزمایش نکند. از اتاق بیرون آمدم و روبه روی تلویزیون ایستادم.

جمله اش تلنگری زد و برای لحظاتی فکرم را مشغول کرد. همسرم را صدا کردم و پرسیدم:

«خدا قرار است "ما" را با چه چیزی آزمایش کند؟»

همسرم نگاهم کرد. من نگاهش کردم و سکوتی خانه را فرا گرفت.

برنامه که تمام شد پرسیدم:

فردا که خانه ای برای ناهار آبگوشت بپزم یا کلم پلو؟

حدس می زدم پاسخی که می شنوم آبگوشت است. لبخندی زدم و خاطراتی نه چندان دور برایم زنده شد :

"از وقتی که یادم می آید عاشق آبگوشت بوده ام . آن هم با نان سنگک و جمیع مخلفات و آداب سِرو و نحوه ی خوردنش. پای ثابت دیزی خوران سفرهایی بودم که با همکارانم می رفتم. یکبار که به مشهد رفته بودیم سری به کوه سنگی زدیم . دیزی سراهای اطراف کوه سنگی، روح آدم را نوازش می کرد. دیزی وسط طبیعت و فضای آزاد کوه سنگی چسبندگی اش دوچندان می نمود. از فروشنده خواستیم که  اجازه بدهد دیزی و مخلفاتش را ببریم و در فضای آزاد تناول کنیم. اول مخالفت کرد و با اصرار ما، مبلغی گرویی گرفت، اجازه اش را صادر نکرده ما وسط کوه سنگی بساط دیزی خورانمان را گسترانیدیم و سنگک و تلیت و سبزی و مُشت و پیاز و گوشکوب و گوشت و ترشی...

بعد از خاطره شدن آن روز و زیر زبان ماندن مزه ی دیزی اش، روزگار گذشت و نوبت به ایامی رسید که اولین آبگوشتها را با همسرم در درکه و سپس در ماه عسل مان به مشهد در رستوران سنتی بابا قدرت خوردیم آنجا بود که وقتی همسرم علاقه ی وافر من را به دیزی و متعلقاتش دید برایم از بازار سنتیِ رستوران یک دست ظروف سفالی آبی رنگ (شامل پارچ و لیوان و کاسه) به عنوان سوغاتی خرید و حالا دیگر یک لحظه هم از تصور طبخ و سرو آبگوشت در این ظروف خوش رنگ و لعاب، بیرون نمی آمدم.

چند روزی از برگشتنمان نگذشته بود که بساط طبخ اولین دیزی ام را علم کردم . حال، لذتِ طبخش به همه ی لذاتی که تا کنون برایم داشت اضافه شده بود. آن روز هم برایمان خاطره شد. نتیجه ی اولین طبخ، رضایت بخش بود و همسرم همراهِ تمام و کمالی در تمامیِ مراحل دیزی خوران.

هرزگاهی تصور می کنم که اگر ایشان، پای خوبی برای دیزی پزان ها و دیزی خوران هایم نبودند فرجام داستانِ علاقه ی من به دیزی چقدر تلخ بود و ناگوار... "

 

...

"آبگوشت"

با پاسخ رسا و اشتهاآور همسرم به خودم آمدم:

همیشه کافی بود لب به طبخ غذایی، تر کند که من تا مطبخ پرواز کنم و این بار که از تر کردن لب فراتر رفته بود دیگر جای خود را داشت. بالفور به مطبخ رفتم و نخود و لوبیای آبگوشت فردا را خیس کردم.

طبق عادت معهود، شبانه برای ضیافت دو نفره ی فردا برنامه ریختم و حضور و غیاب مخلفات و متعلقات دیزی را انجام دادم. این بار همه چیز در خانه برا طبخ  و سرو کامل ِدیزی، حاضر و مهیا بود الاّ  نان داغ سنگک و سبزی خوردن که از منظر من، از اجزا و مخلفات لاینفک و حیاتی دیزی اند...

 همسرم گفت نان با من و من گفتم سبزی با من...

باز طبق همان عادت معهودم، بعد از نماز صبح ، پُر نشاط و پُر انرژی به مطبخ رفتم و دیزی را بار گذاشتم.

همسرم تا ظهر بیرون از خانه کار داشت. خودم هم برای انجام یکی دو کار مختصر  از خانه بیرون رفتم و سر راهم سبزی خوردن خریدم. زود برگشتم و سبزی ها را پاک کردم و به دقت یکی یکی موارد از پیش تعیین شده ی ضیافت ناهار را تدارک دیدم. همه چیز حاضر و آماده بود برای آمدن همسرم و گسترانیدن سفره و آغاز ضیافت دیزی خوران...

به همسرم زنگ زدم.  با ذوق و شوق گفتم: «دیزی مان آماده است و کجایی و؟» گفت: «نزدیکم.» گفتم: «نان و؟» گفت: «خریدم.»

سفره را بدّو پهن کردم. ابتدا دسته گلی را که دیروز برای روز ولادت حضرت علی (ع) و به مناسبت روز مَرد برایشان خریده بودم وسط سفره گذاشتم و سپس یکی یکی بقیه ی اجزای سفره را... (پارچِ دوغ و لیوان ها و ظروف سفالی، سبزی خوردن، ترشی، پیاز ، سبد نان و ...)



همسرم خسته و با ذهنی مشغول از راه رسید و پارچه ی نان را دستم داد. به مطبخ رفتم و مشغول درست کردن سالاد شیرازی شدم و همسرم بعد از شستن دست و صورتش به من ملحق شد و بَه بَه گویان کنارم نشست تا در ادامه ی این مسیرِ دلچسب کمکم کند. پارچه ی نان را برداشت تا نانها را به تکه های کوچک قسمت کند.

گرم تکه کردن نانها بود و من گرم درست کردن سالاد شیرازی ام که یک لحظه برگشتم و همسرم را از نظر گذراندم. دوباره سرگرم ادامه ی کارم شدم که یک آن، روی تصویری که در ذهنم از چند ثانیه پیش مانده بود متمرکز شدم. آرام سرم را برگرداندم تا مطمئن شوم که تصویر ذهنی ام حقیقت دارد یا...

که داشت. بعد از آن همه پی ریزی نقشه و برنامه و تقسیم مسئولیت و تکاپوی عاشقانه برای سِرو یک دیزی تمام و کمال، حالا روبه رویم، در دستان همسرم، آنچه که خودنمایی می کرد نه نان سنگک که نان تافتون بود. مکثی کردم و نگاهش کردم. به خودم گفتم حتما سنگک هم گرفته است. آرام و مطمئن پرسیدم: «آقا! پس سنگکها کو؟! قرار بود که امروز تافتون نخری...»

یک لحظه به خودش آمد. دستش را روی پیشانی اش زد و آخی از نهادش کشید و با آهی توأمش کرد . اینجا بود که فهمیدم سنگکی در کار نیست.  طبق عادت معهودش تافتون خریده بود و پاک از یادش رفته بود که چند ساعت پیش قولِ نان سنگکهای خوشمزه و داغ را داده است.

همینطور مانده بودم مگر می شود؟ مگر داریم؟ چطور از ذهن شان رفته است؟

کمی وا رفته بودم... کمی جوش آورده بودم ...کمی خستگی به تنم رسوخ کرده بود ...کمی کلمات دویدن می گرفتند که زده شوند... همه ی این کمی ها داشت روی هم تلنبار می شد. داشت همه ی این کاه ها آرام آرام کوهی می شد که به یاری خدا یک لحظه همان سوال دیشبم تلنگری شد و نهیبم زد:

«خدا قرار است "ما" را با چه چیزی آزمایش کند؟»

و من داشتم با علایق کوچکِ غول شده آزمایش می شدم به همین سادگی...

 

نَفَسم را چاق و چاق تر کردم  و با فوتی همه کاهها را پراکنده  و کوه را در آستانه ی ساخته شدنش؛ متلاشی کردم و با تک تک سلول هایم گفتم:

«دوستت دارم خدا»


آموزش آشپزی
یکشنبه 30 مهر 1396 06:20 ب.ظ
این مطلب تون هم خوب بود
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
آموزش آشپزی
یکشنبه 30 مهر 1396 12:02 ق.ظ
ممنون از وبلاگ خوبتون. به وبلاگ ما هم سر بزنید.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
مونارک
یکشنبه 2 خرداد 1395 11:01 ق.ظ
سلام ونور و خوشبختی

«خدا قرار است "ما" را با چه چیزی آزمایش کند؟»
این یکی از استرس آور ترین سوال های زندگی ام است...
که بار ها رد شدم و ترس رد شدن دوباره دیوانه ام کرده...

و اما دیزی...که بهتر است از علاقه ی نچندان زیادم!!!به غذای محبوبت چیزی نگویم که از زیبایی متنت کاسته میشود


پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سلامتی...
ضمیران
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 01:29 ق.ظ
سلام و نور
ارزوی زندگی علوی و فاطمی برای شما و همسر محترم دارم .
فوق العاده مطالبتون زیبا و عبرت اموز هست .
کاش ی مقدار ییشتر بنویسید .
عاقبتتان ختم به خیر

راستی برای کارم نیاز به دعا دارم ... دعا کنید یک جای خوب درست بشه
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و احترام
سپاس از نظر لطف و دعای خیرتان
ان شاء الله بهترینها پیش رویتان است.
رود
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 10:18 ق.ظ
عاقبت بخیر بشید
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور
ان شاء الله همه
ان شاء الله شما
بخشی
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 09:35 ق.ظ
آنقدر زیبا بود که ارزش تر شدن کاسه دیدگان مرا که نیاز به یک طراوت صبحگاهی داشت و صد چندان کرد. حالا فلسفه ضیافتی که عکسهاش و برام گذاشته بودی و فهمیدم. چنته کلماتت همیشه سرشار از عطر و یاد خدا
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور و سپاس
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 08:10 ب.ظ
باسلام احسنت ان شاءالله زندگی شاد - رو به تعالی معنوی و اخلاقی و.. داشته باشید
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
هدی
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 06:26 ب.ظ
سلام عزیزم، خیلی قشنگ بود و به نظرم نقطه اوجش که آخرش بود خیلی قشنگ بیان شده بود. امیدوارم همیشه با همسرتون خوش باشی و ان شاالله همیشه از آزمایش های الهی سربلند بیرون بیای.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور
صفا آوردید شما
نظر لطف شماست.
مرضیه
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 05:15 ب.ظ
عالی بود فاطمه جان عالی... خدا قوت:)
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور و سپاس
یاسمن
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 02:45 ب.ظ
عزیزم یادش بخیر چقدر اون روز خوش گذشت بعد دیزی خوران شما سوار کالاسکه شدن هم و تا دم هتل رفتن و قیافه ی بقیه که چطوری شما را تا اینجا آورده ..... اوووف چقدر خاطره داریم از مشهد بیاو کتابش کن ملت ی کم بخندن
.
.
.
و اما بعد کاش خدا من را هم با پدرم آزمایش نمیکرد که تو این چندوقت فهمیدم که رد شده ام تو این آزمایش
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور یاسمنم. این خاطرات همه و همه بخاطر همراهای خوب دوره های زندگیم شکل گرفته و ماندگار شده. ممنون بابت خوبیهات. بابت بودنات

و اما بعد کاش بخاطر خدا و پدرت این همه شکست نفسی نمیکردی. کاش یذره مثل تو بودم. همیشه بهت غبطه خورده و میخورم. خدا به پدر بزرگوارت سلامتی و عافیت بده و به شما قوت... خدا برای هم حفظتون کنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User