تبلیغات
به یادش و به یاریش - روز بزرگ...
دوشنبه 16 فروردین 1395

روز بزرگ...

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    



رفتم و ته باغ ساده و باصفای مامانی نشستم. (مامانی مادربزرگ همسرم است و این باغچه یادگار همسرش...) نشستم و زل زدم به باغچه ها... به خونه باغ... به همسرم...که سر باغ بود و با بیلی ریشه های علفهای هرزه را از دل خاک بیرون می کشید.

نشستم و...

نشستم و محو سکوت باغ، وضوح آسمان و غرق در حوضچه ی افکارم شدم.

  با شنیدن آواز پرنده ی کوچک خوشبختی -که لابلای شاخه های شکوفه زده ی باغچه ی ذهنم می پرید- به خودم آمدم... گرد و غبار گذشت و گذشته ها را از احساساتم تکان دادم و با خودم و خدایم و هرآنچه که امروز پیش رویم بود خلوت کردم.

لحظاتی بعد همسرم نیز همراه این لحظات نابم شد و با صدای اذان در وسط باغ؛ حی علی الصلوه...


روز هم، روز بزرگی بود: تولد دخت نبی بود و اولین سالروز تولد زندگی مشترکم و دریافت روزت مبارکی های بسیار... فقط بسیاری از این روزت مبارکی ها را همسرم لحظه به لحظه ی این روز نثارم می کرد.

این روز هم با همه ی بزرگی اش با همه ی عظمتش چند ساعتی نگذشته با غروب خورشید از دست هایم رفت و نظیرش تکرار ...

و من همچنان امید دارم که نظیر چنین روزی را- و حتی بهتر از آن- برایم تکرار که نه، از نو می آفرینی.

 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User