تبلیغات
به یادش و به یاریش - منشور حقوق بیماران در ایران
چهارشنبه 19 اسفند 1394

منشور حقوق بیماران در ایران

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،

Image result for ‫منشور حقوق بیماران‬‎

یک ماه پیش بود ...دیگر درد کمرش و سرگردانی بین نظرات این دکتر و آن دکتر، طاقتش را طاق کرده بود... رضا به عمل داد... مادرم را خوب می شناختم... با طاقت طاق شده ی احتمالی بعد از عملش چه می کردیم!... استراحت، چه از نوع مطلق و چه نیمه مطلقش با روحیه اش سازگاری نداشت...

توکل کردیم به خدا ... روز عمل فرا رسید،  قرار بود ساعت یازده راهی اتاق عمل بشود. ساعت هشت و نیم صبح بود که خودم را به بیمارستان رساندم( به یکی از بیمارستانهای خصوصی تهران)... خواستم از پله ها بالا روم که نگهبانی کت شلوار و کراوات پوش صدایم می کند و بعد از پرسش و پاسخی اجازه رفتنم را صادر...

به بخش، وارد می شوم و اتاقش...

جایش خالی بود... گفتند نیم ساعت پیش بردند که عملش کنند. پایم به زمین چسبید و بغضم گره ای انداخت به گلویم و بوسه ای که می خواستم به پیشانی اش بزنم بر لبم خشکید، خونم از بی برنامه گی بیمارستان به جوش آمده بود... تنها راهیِ اتاق عمل شده بود... تصور دو دو کردن چشمهایش قبل از رفتن به اتاق عمل- که روی یکی از ما ثابت بشود- دلم را به درد آورده بود و دستانم را به لرزه...

از همان لحظه، پشت در اتاق عمل ایستادم...راه رفتم... صلوات فرستادم...نشستم... راه رفتم...

جان کندن است پشت در اتاق عمل، ثانیه و دقایق و ساعت ها را بشماری و خبری نشود که نشود...

ساعت 9 ...

10...

11...

ساعت ها از جلوی چشمانم می گذشت و همه مهربانی های مادرانه اش...                      

همه و همه ی همراهی هایش ... حتی همه همراهی هایِ روزهای آغازین زندگی مشترکم که وقت و بی وقت تلفن را بر می داشتم و قدم به قدم با راهنمایی هایش الفبای آشپزی می آموختم...

...

لابلای خاطراتت گم شده ای که صدایت می کنند پمپ دردی بخری و به اتاق عمل برسانی... پله ها را نمی فهمی چطور به انتها می رسانی و...

باز هم دقایق پشت دقایق در گذر است... نگهبان نمی گذارد پشت در اتاق عمل دیگر بایستم... بین بخش و ccu  و اتاق عمل می روم و می آیم و می پرسم تا خبری...

طبقه ها را ده بار بالا می روم و پایین می آیم و...

دلسوز نیستند ... متعهد نیستند... که اگر بودند راهنمایی درستت می کردند تا دلت قرار گیرد...

آنجا ایستاده ای  ... نیم نگاهی به خانوم هایی  می اندازی که روی تخت های بیمارستان خوابیده اند بدون هیچ حجابی... و نیم نگاهی به بیماران خانومی که - با کلاهی نازک که از همان آغاز مشخص است روی سر بند نمی شود- به اتاق عمل برده می شوند و از اتاق عمل بیرون می آورندشان بدون هیچ حجابی... تو گویی که تکلیف مسلمانی در بیمارستان از خانوم ها برداشته می شود یا تعمد دارند برداشته شود... نمیدانی!

آخر یک تکه پارچه و روسری( و به قول خودشان استریل) چقدر هزینه برمی دارد که از سرِ بانوی مسلمانی دریغ می کنند- بانویی که یک عمر خودش را همیشه و هرجا از چشم نامحرم محفوظ نگه داشته است و حالا از خوب یا بد روزگار ،گذرش به بیمارستان افتاده است و اجازه سر کردن روسری خودش را هم ندارد.

در همین بین، نیم نگاهت هم می افتد به خط اول" منشور حقوق بیماران در ایران" که کنار اتاق عمل روی دیوار بدجوری مهجور افتاده است :

ارائه خدمات سلامت باید:

1.     شایسته ی شأن و منزلت انسان و با احترام به ارزش‌ها، اعتقادات فرهنگی و مذهبی باشد .

از همین خط اولش کافی است که تا ته ش بخوانی چقدر با وضع موجود در بیمارستانها فاصله دارد.

به اتاق بر می گردم و روسری مادرم را در کیفم می گذارم و دوباره طبقات و پله ها را بالا و پایین...

حدود ساعت دوازده شده است ... لحظاتی است که جلوی آسانسور حمل بیمار ایستاده ام که در باز می شود و مادرم...

بدّو نزدیکش می شوم و رنگ و رو، بدّو از صورتش دور و دورتر... به هوش هست و نیست... به هوش هستم و نیستم ...

بینی اش متورم شده است و با کلاهی که دیگر... روسری اش را به چشم بر هم زدنی سرش می کنم و پیشانی اش را می بوسم. به اتاق می رسیم...

پشت در اتاق نگه م می دارند که روی تخت مستقرش کنند...

بی تابی ام به اوج خودش رسیده است ...رگ گردنم عجیب گرفته است و تیر می کشد...

داخل می شوم. دو کلامی در همان عالم بیهوشی اش ردّ و بدل می کنیم... خواهرم از صبح بی تاب دیدنش است ... حس و حالش را درک می کنم و به سختی از مادرم دل می کَنم که جایم را با او عوض کنم...

خواهرم بالا می آید و من پایین...

همان شب، رییس بیمارستان از بخش های مختلف بیمارستان بازدید می کرده است که خواهرم نواقص و معایب درمانی و خدماتی را (در قالب اوضاع نامطلوب بهداشتی، نحوه ی رفتارها، بی تفاوتی ها و برخوردهای دور از ادب کارکنان و پرستاران) با وجود دریافت هزینه های درمانی آنچنانی از بیماران، به او  منعکس می کند و خواستار رسیدگی می شود.

روز بعد که می آیم با او جابجا شوم می بینم سرپرستار بخش عصبانی است و سرِ قضیه دیشب  با خواهرم در حال بحث و مواخذه ی اوست... نزدیک خواهرم می شوم. دیرش شده است و همچنان سرپرستار به حرفش گرفته است. اشاره ای می کنم و می گویم دلیلی ندارد شما پاسخگوی حرفی باشی که دیروز به رییس زده ای و تمام شده است...

سرپرستار از جایش عصبانی تر بلند می شود... هنوز حرفی نزده ای او هم حربه ی همیشگیِ شایع شده بینِ مردمِ این روزها را به طرفه العینی به دست می گیرد و سرت می کوبد و با لحنی خاص و نیشخندی می گوید:

«شما که مومنی چرا!!؟»

ربط این جنس حرفها و حرفهایی را که در مواقع مشابه با آدم هایی با تیپ و دیدِ نه شرقی نه غربیِ امروزی پیشامد می کند هیچ وقت نفهمیده ام.

گُر می گیرم... وا می روم و به زحمت می گویم:« این چه حربه ای است که سریع به آن متوسل می شوید؟ بحث چیز دیگری است. بحثی هم نباید باشد. رییس کاستی ها را پرسیده و رفته است تا رسیدگی شود. دیگر حرف و جدل محلی از اعراب ندارد.»

خواهرم می رود و من به اتاق  ... مادرم نسبت به دیروز بهتر شده است و شرح ماوقع دیروز را این چنین تعریف می کند:

« اذان صبح برای نماز به نمازخانه می روم و وقتی به اتاق بر می گردم با چهره غیظ کرده  و لحن بدِ یکی از پرستاران روبرو می شوم که̓   کجا گذاشتی رفتی! مگر نمازت واجب کرده بود و من علاف شما بیماران هستم҅   »

می گویم خب وقت نماز بود و عمل من هم ساعت یازده ... نمی شود که نماز نخواند!

پرستار صورتش را کج می کند و با بی ادبی رو بر می گرداند و از اتاق خارج می شود...»

مادرم تعریف می کند و خط دوم "منشور حقوق بیماران در ایران" از جلوی چشمانم می رود و می آید:

ارائه خدمات سلامت باید:

2.بر پایه‌ی صداقت، انصاف، ادب و همراه با مهربانی باشد.


برچسب ها: منشور حقوق بیماران در ایران ، بیمارستان ،

مهناز
یکشنبه 8 فروردین 1395 03:01 ب.ظ
به نام خدای بهار آفرین.فاطمه جان 'چند روزی از این ماجرای عمل برای خانواده شما نگذشته بودکه ما هم درگیر سر زدن به یکی از بیمارستانهای معروف والبته در نقطه ای تاریخی در شمال تهران شدیم.از نزدیک صحنه ای را که شما ترسیم کردی در برخورد پرستاران آن بیمارستان با مادرم که عمل بالن قلب را انجام داده بود لمس کردم.هر قدر که میتوان از دانش وعلم پزشکان وپنجه های طلایی که فقط وفقط به خواست خدا وپشتیبانی اوست به نیکی یاد کرد اما در مقابل از برخورد غیر انسانی ودور از ادب از کادر پرستاری که البته سوگند به کارشان نیز خورده اندآدمی را به فکر فرو میبرد 'در کویری سوت وکور -در میان مردمی با این مصیبتها صبور -صحبت از مرگ محبت مرگ عشق-گفتگو از مرگ انسانیت است'......آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.انشا اله که خود خداوند حافظ ومراقب سلامتی وتندرستییمان باشد.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور و سکوت...
ان شاء الله خدا حافظ شما
مونارک
سه شنبه 25 اسفند 1394 07:56 ق.ظ
سلام و سلامتی

پرستارها...پرستاری یعنی صبر...یعنی مهربانی به بیمار و دلگرمی به همراهش...یعنی خیلی چیزهای دیگر...که گاهی فراموششان میشود.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سکوت...
زهرا
شنبه 22 اسفند 1394 06:45 ب.ظ
سلام. خوب کرد خواهرت. دمش گرم. خیلی پررو هستن بعضی پرستارا.
شانس آوردی بهت تیکه انداخت، شلاق نزد!
با اون استوانه رفتار با پرستل!
همون که همه جا زدن رو در و دیوار بیمارستان که ارباب رجوع با پرسنل رفتار چی و چی داشته باشن حبس و شلاق.
کشور اسلامیه خیر سرش.
شانس آوردی بخیه های مامانت رو نکشید
پاسخ فاطمه دبیری : سلام علیکم...
مهدیه
جمعه 21 اسفند 1394 12:35 ق.ظ
و خدا کند که ما به هم رحم کنیم وگرنه خداهم به ما رحم نمیکند وقتی برای هم حداقل به عنوان یک انسان با هر دین و مسلک وایین ارزش نگذاریم چیزی از انسانیت باقی نمیماند و این فقط ماییم که در گذر شب و روز فقط برای خودمان میجنگیم بی انکه ببینیم در چسباندن روزمان به شب حق چه کسانی را پایمال میکنیم چه دلهایی را میشکنیم ومیازاریم پس وای به حال ما که حتی نام انسان را فقط به نام حمل میکنیم چرا که حتی حیوانات هم به هم جنس خود رحم میکنند نسبت به هم بی تفاوتیم بی انکه به خاطر بیاوریم این عواطف ماست که با انسانیتمان رنگ میدهد
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سکوت...
اکرم
جمعه 21 اسفند 1394 12:01 ق.ظ
واقعا جای بسی تاسف . نوشته ات عالی بود مثل همیشه بازم بنویس، همیشه بنویس.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
پنجشنبه 20 اسفند 1394 11:21 ب.ظ
ان شاءالله گذر هیچ انسانی به بیمارستان نیفتدبرخی از پرسنل و کارکنان بیمارستان فراموش کرده اند که باید مرحم درد باشند نه درد آفرین روح و جسم بیمار و همراهانش
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و احترام
ان شاء الله
مرضیه
چهارشنبه 19 اسفند 1394 01:36 ب.ظ
سلام فاطمه جان
ان شاالله بلا از شما و عزیزانتون دور باشه
صدافسوس به حال مملكتی كه بیش از اینكه مفهوم مسلمانی از رگ و ریشه ی آدمهاش داد بزنه اونقدر گم و مهجور و دستمایه ی ریا شده كه امثال منو شما گاهی در خاك خودمون عجیب احساس غربت میكنیم.....
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور
...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User