تبلیغات
به یادش و به یاریش - اینجا ایران است
یکشنبه 3 آبان 1394

اینجا ایران است

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،



مدتی بود پی جوی یک دندانپزشک خانم بودم تا همین یک ماه پیش که وارد مطبی شدم واقع در یکی از خیابانهای مرکز شهر...

موزیک ملایمی پخش می شد. منشیِ مطب یکی بود نظیر هزاران منشیِ با ظاهر آراسته ی این روزها... جلو رفتم ... کمی آنطرف تر، یک مراجعه کننده ی خانم نشسته و روسری اش را انداخته بود. به ذهنم رسید خُب محیط زنانه است و ...

جلوتر رفتم... منشی یک فرم پذیرش به دستم داد و نشستم تا فرم را پُر کنم. یکی یکی مشخصات را نوشتم تا ...

رسیدم به مورد شغل- این اولین بار بود که بعد از تأهل فرمی را پُر می کردم- طبق عادت همیشگی آمدم بنویسم:« مُدرس دانشگاه» که یادم آمد این روزها شغل مهم تر و اصلی تری از تدریسَکَم دارم . بدون اینکه مکثی کنم ابتدا درشت تر نوشتم:« خانه دار» و سپس در ادامه، ریزتر نوشتم:  وَ «مدرس دانشگاه»

بلند شدم و فرم تکمیل شده را روی میز منشی گذاشتم. آمدم بنشینم که نیم نگاهم افتاد به داخل اتاق خانم دکتر و خودِ خانم دکتر که...

نشستم... یک لحظه فکر کردم اشتباه دیده ام... اما نه درست بود... خانم دکتر هم در این محیط به ظاهر زنانه، زنانگی اش حرف اول را می زد . بدون روسری و هیچ پوششی مشغول بود به...

هنوز پیش خودم درین فکر بودم که چگونه فقط پذیرشِ خانم دارند و مرد داخل نمی آید که زنگ مطب زده شد و مردی داخل آمد. از ظواهر امر فهمیدم یک سری کارهای اداری و پستی دارد. یک لحظه بعد جلوتر رفت و چندکلامی با خانم دکتر -با همان شکل و شمایل که دیده بودمش- صحبت کرد و به انتظار نشست...

تنها کاری که در آن لحظات می توانستم بکنم زود قضاوت نکردن و حفظ و حراست از حُسن ظنم بود.

کمی که گذشت خانم دکتر از اتاقش همان گونه راحت و فارغ بیرون آمد و پشتش دستیاران و همکاران خانمش...

دستیاران جوانی با ظاهرهای آنچنانی نظیر خودِ خانم دکتر؛ بدون هیچ حجابی...

برق از سرم داشت می پرید که از داخل اتاق خانم دکتر، صدای مردانه ای به گوشم رسید وکمی بعد، مردِ جوانی از اتاق بیرون آمد تا از منشی وقت دیگری برای دندانش بگیرد. برقِ نپریده از سرم، دامن خوش خیالی ام را گرفت و خشکم زد.  بیشتر از آن جماعت نسوان برای این مرد و امثال این مرد متاسف شدم که تا چه حد...

تصمیم را گرفته بودم ... بین چیزی گیر نکرده بودم ؛ نه بین دندانی که کلافه ام کرده بودم و نه وقتی که بالاخره بعد از مدت ها برای امروز گذاشته بودم. ورود من به اتاق خانم دکتر و نشستن زیرِ دستش، خیلی چیزها را نشان می داد... خیلی چیزها را که در کلام نمی خواهم بگنجانم...

کیفم را دستم گرفتم. خودِ وارفته و میخکوب شده ام را به ضرب و زور جمع و جور کردم و از صندلی خودم را کندم و به سمت در حرکت کردم. دکتر پرسید: «کجا؟» گفتم:« منصرف شدم»

منشی رسید و گفت: «چرا منصرف شدید؟ به خاطر موسیقی؟!» رَمَقم را که نایی برایش نمانده بود به ادای کلماتی موظف کردم و گفتم: « اینجا هنوز ایران است! » گفت: «قانون ایران غلط است، ما اینطور دوست داریم باشیم و شما آنطور...» نه رمقی داشتم نه سواد و نه مجالی که بگویم قانونشکنی محکوم است. آن هم قانونی که گره خوردگی اش با دین و دینداری قدمتی دارد بس طولانی...

از مطب خارج شدم...

در یکی از خیابانهای مرکز پایتخت "ایران" بود که ...

آتش گرفته بودم...

 

به همسرم زنگ زدم ... با چند کلمه دعوت به آرامشم کرد...

...

به خانه می رسم. تلویزیون را روشن می کنم. اخبار، همچنان آمار تلفات انسانی را در فاجعه ی منا و در جنایتهای جای جای جهان بروز رسانی می کند.

نگاهم روی اعداد و ارقام این جنایتها می ماند و ذهنم اخبار دیگری را برایم مخابره می کند:

تیتر اخبار: جنایت فرهنگی

مشروح اخبار:

«این روزها جنایت های عیان و کشتار آدم ها در اطراف و اکناف جهان و فاجعه ی منا و پرپر شدن سیل عظیمی از زائران بیت الله الحرام دل هر مسلمان و غیر مسلمانی را به درد آورده است.

 و مدت هاست جنایتهای نهان و نرم نیز همچون غده ی سرطانی آرام و بی صدا به جانِ پیکره ی جوامع اسلامی افتاده است و به سرعت نور ریشه هایش را می دواند و روح و دین آدمها را می کُشد و کسی نمی بیند و از آن تاسف بارتر خودش را به ندیدن می زند. به ندیدن می زنند و به یک همزیستی شیک مسالمت آمیز با جانیان دین  تن می دهند و دلی به درد نمی آید.»

.

.

.

همسرم چند باری بعد از آن روز برای انتقاد و اعتراض و ... با واحد بازرسی و واحدهای مرتبط تماس گرفت تا بالاخره موفق به شنیدن این پاسخ ها شد:

1- انکار چنین وضعیتی از سمت آنها

2- منتسب کردن آن جماعت به ارمنی بودن

3- اهمیت داشتن کیفیت کاری و درمانی به ظاهرِ کادر درمانی


من از نو
سه شنبه 19 آبان 1394 08:28 ق.ظ
...
پاسخ فاطمه دبیری : ...
مرضیه
سه شنبه 5 آبان 1394 03:36 ب.ظ
فاطمه جان گاهی با همین لباس مشكی مباركمان آنقدر زیر نگاه های تب دار بعضی دیگران  مچاله میشوم كه یادم می افتد به آخرالزمانی كه هركه خدا را بخواهد, احساس غربت می كند.. و باز قد می كشم به یاد اویی كه هست.. سپاس از نگاهت مهربانم
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس از نگاهت
مسیحای من
دوشنبه 4 آبان 1394 09:41 ب.ظ
متاسف شدم
:(
ممنون از حضورتون
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
ز.س.فاطمی
دوشنبه 4 آبان 1394 08:01 ب.ظ
خیلی وحشتناك بود
خیلی راحت میتونید اطلاع بدید
و توصیه ام اینكه این كار رو حتما بكنید
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و احترام
دادیم دیگه...
نه آنم
دوشنبه 4 آبان 1394 06:52 ب.ظ
آخرالزمان است جانم. و از هیچ چیز نباید تعجب کرد. باید خود را ساخت. باید مضطر شد. تا او بیاید.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور...
خانومی در یک جامعه اسلامی صرف این تفکر که فقط" باید خود را ساخت " خطرناک است...باید کمک به سازندگی هم نیز بکنیم.
رضا
یکشنبه 3 آبان 1394 02:45 ب.ظ
چقدر درد داشت این متن...
روایت گری فوق العاده، اونقدر عالی که بعید میدونم کسی بخونه و این درد رو با عمق وجودش حس نکنه...

عالی. آفرین
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
مونارک
یکشنبه 3 آبان 1394 02:44 ب.ظ
سلام

مانده ام چه بنویسم ... چه میتوان نوشت...

+ جزو جدا نشدنیِ کلام مسئولین در این مواقع انکاره.
و بعدتر عذر بدتر از گناه.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس و سکوت...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User