تبلیغات
به یادش و به یاریش - سرعت
یکشنبه 26 مهر 1394

سرعت

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،


چندماهی بود که تا مرز عصبانیت نرفته بودم، همان چند ماهی که "خانه ای ساخته ایم پلکانش همه مهر... درب هایش احساس..."*

همان چندماهی که هر روزش دنبال فرصتی هستم که قلم به دست بگیرم و بنویسم از روزهای آرامی که خوابش را هم...

از روزهایی که سالها به دنبالش بودم و اکنون که دارَمَش به سرعت سپری می شود و من در حسرت نگاشتنش...

از روزهایی که ...

بگذریم ...که از این روزها حرف زیاد است و به کار کسی هم نمی آید و دردی از فرهنگ و دردهای رنگارنگ این شهر فرنگ دوا نمی کند.

 و اما بعد...

چندماهی بود که تا مرز عصبانیت نرفته بودم تا همین چندروز پیش که سوار بر پردیس -قطار تندروی هشت ساعته- از ماه عسل مان، از پیش امام رئوف مان برگشتیم.

ساعت حدود یازده و نیم بود که وضو گرفتم و منتظر نگه داشتن قطار در ایستگاهی برای ادای نماز...

دقایق پشت دقایق، ایستگاه پشت ایستگاه می گذشت و خبری از توقف قطار نبود که نبود. همسرم از یکی از کارکنان قطار پرسید که قطار کی برای نماز نگه می دارد؟ مرد مکثی کرد و گفت:« نماز!  نماز در برنامه ی قطار نیست.»

نگاهی به همسرم کردم و گفتم:« باز همان بازی همیشگی...»

قطار در یکی دو ایستگاه توقف درخوری کرد اما برای نماز نگه نداشت.حدود ساعت سه و نیم عصر بود که قطار به ایستگاه تهران رسید. از همان بدو ورود به ایستگاه چشم می انداختیم تا بین آن همه تابلوی شیک و بزرگ، راهنمای نمازخانه را ببینیم و برای نماز برویم. تابلویی رویت نشد و همسرم به بخش اطلاعات رفت تا محل نمازخانه را بپرسد.

گویا نمازخانه ی این سمت از سمت رفت جدا بود و باید به طبقه ی سوم می رفتیم. سه طبقه ی طولانی که اواسط طبقات یک کاغذ A4  به دیوار زده بودند که رویش نوشته بود: "نمازخانه"

همسرم گفت من مراقب وسایلم شما اول برو نمازت را بخوان و بیا که من بروم.

بالاخره بعد از گشت و گذار نمازخانه را دیدم و ازدحام جمعیت را در جلوی درش...

جلوتر رفتم... حدس می زدم... طبق عادت معهود اکثرِ اماکن عمومی، اینجا هم یک اتاق پیش ساخته ی چندنفره ی کوچک و محقر به نمازخانه اختصاص داده بودند. یک اتاق شش هفت نفره که نیمی از آن هم با سه چهار نفر مسافر که خوابیده بودند اشغال شده بود. دیگر خونم به جوش آمده بود. ساعت از چهار هم گذشته بود و هنوز...

بعد از دقایقی انتظار رفتم و گوشه ای ایستادم به نماز... تنگی جا و افراد زیادی که به نماز ایستاده بودند رکوع و سجود را نوبتی و مشکل کرده بود. در یکی از این سجودهای محتاطانه، ناخواسته روی دست یکی فرود آمدم و با تشر و سُقلمه و ابراز ناراحتی همان فرد-سرنماز و بعد نماز-روبرو شدم. نماز را در آن ازدحام و فشار و ... که به اتمام رساندم پیش همسرم رفتم و عذرخواهی کردم و گفتم که آن بالا چه خبر بود و...

او هم رفت و وقتی آمد از شرایط نامناسب نمازخانه آقایان گفت. دیگر خون، خونم را داشت می خورد و چشمم روی تابلوها دنبال اتاق مدیریت می رفت و می آمد. بالاخره اتاق مدیر را پیدا کردیم و داخل رفتیم. گفتم:« مدیریت؟» شخصی جلو آمد . گفتم:« انتقاد» گفت: «در خدمتم بفرمایید»

گفتم اولا هیچ دلیلی قانع کننده نیست که قطار برای نماز توقف نمی کند و سپس شرایط نمازخانه را شرح دادم... خیلی خونسرد و حق به جانبانه گفت:« من خودم استاد معارف دانشگاهم از شما متشرع ترم» و شروع کرد به دفاع از برنامه قطارها و نتوانستن ها ... اینکه هنوز تا غروب آفتاب وقت هست... اینکه در همین راه آهن یک مسجد مجلل داریم که وقت نماز باز است...» گفتم:« من به شما جسارت نکردم  فقط با این همه پیشرفت و توسعه، نتوانستن ها توجیه پذیر نیست و توقف چند دقیقه ای برای نماز نباید حذف بشود. از طرفی مسجد مجلل به چه کار نمازگزار می آید مهم باز بودن همیشگی مسجد و نمازخانه است .»

نگاهی کرد و حق به جانبانه تر گفت:« خانوم!! برای نماز که نمی شود وقت بقیه ی مردم را گرفت، قطار باید سر موعدش برسد.»

گفتم:« من پاسخم را گرفتم... قانع شدم»

...

سوار تاکسی راه آهن شدیم. از مرز عصبانیت هم گذشته بودم. شیشه ی ماشین را پایین دادم که هوایی...

که نگاهم به روی سیاهی ها و پرچم ها و کتیبه های ماه محرم...

که اقامه ی نماز اول وقت سیدالشهدا در بحبوحه جنگ ...

راست می گفت مردم ایران استثنا هستند و وقت شان را نباید با نماز... آخر کارهای مهمتری دارند و باید سر موعد برسند...  کجایش را نمی دانم...

راست می گفت نباید خللی به رکورد سرعت قطارهای سریع السیرشان وارد می شد. نه! هر خللی توجیه پذیر است اما اخلالِ وارده به خاطر توقف برای نماز...

...

یک ساعت به غروب به خانه رسیدیم و خستگی سفری که به تنم نبود با حرفهای عوامانه ی یک مدیر و یک مسئول این مملکت به تنم نشست و ماند...


...........

*سهراب سپهری


مونارک
یکشنبه 3 آبان 1394 02:53 ب.ظ
سلام

نمازخانه ی ایستگاه که اکثر مواقع شلوغ است.


آن مسجد را هم که وقت غیر نماز میبندند.
حرف شما حرف دل ما هم بود
اما با خواندنش درد دل ما هم باز شد که مگر مسجد محل عبادت نیست.
یک بنده خدای در راه مانده ای که بعد از کلی جست و جو یک مسجد پیدا میکند اخرش به در بسته میخورد تکلیفش چیست؟

مثلا رفته بودیم کوه .قبل ترش یادم بود که ان بالا مسجد دارد.رفتم دیدم بسته است.آمدیم پایین و خیابان ها را پیاده گز کردیم.به هر مسجدی میرسیدم بسته بود.آخرش انقدر دوستان غر زدن که بی خیالش شدم.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام علیکم
کاش این حرفهای دلی راهی پیدا می کرد برای اثری...
ز.س.فاطمی
جمعه 1 آبان 1394 01:39 ب.ظ
سلام زیارت قبول و رزقكم الله مكرراً

روزهای شیرین به كامتان

از یك قطار یك نفر انتقاد كرده؛معلومه همین جواب رو میشنوید.
همیشه تغییر و انقلاب با اتحاد افكار رخ میده

به هر حال كار شایسته رو شما انجام دادید.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام علیکم
متاسفانه درد نان و.. در اکثر اوقات بین مردم ارجح بوده و اولویت داشته و سیل انتقادات را به همراه دارد. در مواجهه با درد دین یا به نچ نچی بسنده میکنیم یا چشمهایمان را میبندیم . انگار نه انگار که این حق را هم باید مطالبه کرد.
یاسمن
چهارشنبه 29 مهر 1394 08:39 ب.ظ
خیلی وقته که از اسلام فقط نامش را یدک میکشیم ... خیلی وقته که همه فقط عجله دارند که برسند به کجا فقط خدا میداند.... خیلی وقته که همه فقط دغدغه ی لفظی دین را داریم و عامل به عمل نیستیم.... خیلی وقته که فقط.... بگذریم .... وقتی ثانیه ها انسانها را برایت ناشناخته تر میکند.... چاره ای جز گذشتن و گذاشتن و عبور کردن نداری.....
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ماکردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران....
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور
خیلی وقته که چشمم به نظری از شما روشن نشده بود...
سپاس از دقت نظرتان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User