تبلیغات
به یادش و به یاریش - شیروانی
جمعه 29 فروردین 1393

شیروانی

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،


چند روزی میشد که گچ پاشو باز کرده بود و به خوبی نمی تونست راه بره. روز جمعه که شد خواهرش گفت:« اگه امروز صبح نیای، دیگه نمی تونم باهات بیام.» گفت: «خب باشه بریم، خودم تنهایی حوصله م نمیکشه که برم.» ساعت یازده و نیم فیلم شروع میشد.

خیلی آروم راه میرفت و خواهرش ازش هی میفتاد جلو تا اینکه...

دیگه پاهاش نکشید و گفت: «واسا دیگه نمی تونم پیاده بیام، اینجوری بخوایم بریم دیر میرسیم.»

یه ماشین سوار شدند و به موقع رسیدند. خیلیا گفته بودند "معراجی ها" این بار بدک نیست و حالا فرصتی دست داده بود که بعد مدت ها خودشو بسپاره به عالم فیلم.

 فیلم با وجود نقص هایی که داشت اثر خودشو گذاشت( لااقل بیشتر از چ)  وقتی فیلم اثرشو بذاره(لااقل به اندازه ی چند قطره اشک) یعنی که تا حد زیادی موفقه. حالِ خوبی پیدا کرده بود و برای حال بد خودش متاسف بود. فیلم که تموم شد وقت نماز بود، رفت و پرسون پرسون به راهروی نمازخانه رسید. گفتن طبقه ی بالاست. از طبقه رفت بالا. طبقه تموم شد و نمازخانه ای دیده نمیشد به جز چند تا پله ی آهنی باریک، با شیب تیز که به شیروانی سینما منتهی میشد. نگاهی به پله ها کرد و نگاهی به پاش... دیگه باید میرفت و رفت. با بسم الله ، آروم آروم رفت بالا و رسید به یه اتاقک با یه سقف کوتاه، بدون هیچ روزنه و منفذ هوا. یه اتاقک کوچیک که تهش زده بودن نمازخانه ی بانوان، رفت داخل و نگاهی به سقفش کرد که تبله کرده و ترک خورده بود و هر لحظه بیم این میرفت که بیاد رو سرش.


                                                                    


                  

نمازش تموم شد، پایین اومدن براش سخت تر بود. با بسم الله بسم الله یواش یواش اومد پایین. حین پایین اومدن، سینما رو با یه نگاه از نظر گذروند. سالن های فیلم، کافی شاپ، رستوران، بوفه و...

رسید پایین و سراغ مسئول سینما رو گرفت. یه آقا رو بهش نشون دادن. رفت جلو و سلام کرد و از وضعیت نا به سامان نمازخانه براش گفت و اون گفت: «خانوم! تیپ شماها کم میان. کسی نمیاد نماز بخونه.» دختر گفت: «آقا! خودتون حرفی که میزنید رو قبول دارید! توجیه خوبیه؟!» گفت: «چی بگم! آخه کجا بسازیم؟! سینما جا نداره!» دختر مکثی کرد و گفت: «خب این قبول! ولی با اون شرایط غیراستاندارد؟! با اون وضع؟! فقط برای رفع تکلیف؟! آدم سالمش نمی تونه بره بالا » گفت: « معمار بلد نبوده! حالا هم دیگه نمی تونیم کاریش کنیم. شما می خواستید نرید بالا»

دیگه چه حرفی میموند! مثل همیشه به جز تأسف کاری از دستش برنمیومد. سرش رو انداخت پایین و با درد پاش که حالا بیشتر هم شده بود راهی خونه شد...


برچسب ها: نماز ، نمازخانه ، معراجی ها ، سینما ،

قاسم
دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 05:23 ب.ظ
:(
:)
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
minoo
شنبه 30 فروردین 1393 08:14 ق.ظ
سلام خوبی . وبلاگ تحسین بر انگیزی دارین . امیدوارم همیشه موفق باشی . لطفا به منم سر بزن . خوشحال میشم تبادل لینک کنیم
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
مهرنوش
شنبه 30 فروردین 1393 07:49 ق.ظ
روز بخیر امروز بعد از چند وقت یه وبلاگ خوب پیدا کردم . عالی بود جدی می گم . خوشحال میشم وبلاگت رو توی سایتم لینک کنی آخه اتوماتیکه اینجوری دوستام هم بهت سر میزنند
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User