تبلیغات
به یادش و به یاریش - حالا که اتفاقی نیفتاده است!!!
دوشنبه 25 فروردین 1393

حالا که اتفاقی نیفتاده است!!!

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،


مدتی بود معده اش اذیتش می کرد تا اینکه یک روز مانده به تعطیلات نوروز،  با دخترش به بیمارستان می رود. بیمارستان خلوت بود اما ساعت ها طول کشید تا نوبت شان شود. دکتر بعد از یک صحبت و معاینه ی مختصر برایش آندوسکپی نوشت و گفت :« الان نوبت های آندوسکپی پر شده است، بروید بعد از عید بیاید.» رو به دکتر کرد و گفت:« تا بعد از عید چطور طاقت بیاورم!؟» دکتر کمی مکث کرد و گفت: «حالا بروید طبقه ی پایین، هر وقت ویزیت هایم تمام شد می آیم.»


پایین رفتند و با کمال تعجب دیدند که هیچ کس در نوبت آندوسکپی نیست. دقایق پشت دقایق، ساعت پشت ساعت می گذشت و می گذشت و از دکتر خبری نبود. اذان دادند. دختر رفت و از پذیرش پرسید:« کی دکتر می آید؟» و پذیرش گفت:« معلوم نیست، فعلا باید بنشینید.»

حرصش گرفته بود که چرا نباید زمان مشخصی را معلوم کند تا سر همان ساعت برای آندوسکپی حاضر شوند و چرا برای وقت مردم ارزش قائل نیستند. خواست برای نماز برود که پرستار گفت: «ممکن است دکتر در این فاصله بیاید و اگر نباشید برود.» همچنان منتظر ماند و دخترش برای نماز رفت و برگشت و او همچنان منتظر نشسته بود. دختر بی تابی مادر را تاب نیاورد و دنبال دکتر رفت. به اتاق دکتر که رسید از منشی سراغ دکتر را گرفت. منشی گفت:« همین الان به بخش رفت، منتظر باشید می آید.

دختر برگشت و همچنان انتظار و انتظار و بی تابی مادر که نمازم هم ماند...

بالاخره دکتر رسید و داخل اتاق رفت و ...

دختر پشت اتاق منتظر بود و سعی می کرد بی تابی مادر را تاب بیاورد.

بی حال و بی رمق و خسته از اتاق بیرون آمد و دختر خودش را به دکتر رساند و از وضعیت مادرش سوال کرد و دکتر گفت:« فعلا داروهایی که نوشتم مصرف کند، هر وقت تمام شد دوباره بیاید.»

سر راهشان، یک داروخانه بود. وارد داروخانه شدند. داروخانه هم خلوت بود، حتی یک نفر هم در داروخانه نبود. دو نفر پیرمرد سرگرم کارهای خودشان بودند که دفترچه را به یکی از آنها داد تا نسخه را بپیچد. انتظار دوباره شروع شد. بقدری کُند دنبال دارو می گشتند و آرام آرام کار می کردند که نتوانست روی پا بایستد. رفت و روی صندلی نشست و به دخترش اشاره کرد که بپرسد قضیه ی این همه معطلی چیست!

دختر رو به پیرمردی که داشت دنبال دارو می گشت کرد و گفت: «مسئله ای نیست اگر ندارید، دفترچه را بدهید برویم» ولی انگار نه انگار... آرام و آرام و....

یکی از آنها سراغ دفتر فاکتورها رفت و گفت:« قیمت یک دارو مشخص نیست. صبر کنید قیمتش را در بیاورم.»

دختر نگاهی به مادرش انداخت.

دیگر رنگ به رو نداشت. روی صندلی وا رفته بود.

خونش به جوش آمده بود و آنها هم دفترچه را نمی دانند که بروند. پیرمرد را صدا کرد و گفت: «اینجا تازه باز شده است؟!» پیرمرد صدایش را صاف کرد و با افتخار گفت:« نخیر! پنج سال است که فعالیت می کند.»

دیگر دختر مانده بود چه بگوید!

از روی صندلی بلند شد و نزدیک پیشخوان شد و گفت: «مشابه اش را هم نمی خواهم. اگر ندارید برویم.»

بعد از کلی معطلی داروها را آورد و ...

...

بیست و یکی دو روزی از مصرف دارو گذشت. دردش ساکت نشده بود و دارو هم به اتمام رسیده بود، دخترش هم اواسط عید، پایش در یکی از لکه گیری های غیراستاندارد آسفالت خیابان- که هنر عوامل وظیفه شناسِ شهرداری است- می افتد و پیچ می خورَد و گذرش دوباره به بیمارستان می افتد و پای دخترش را گچ می گیرند.


...

این بار دیگر درد معده را نمی تواند پشت گوش بیندازد، دارو و دفترچه اش را بر می دارد و راهیِ بیمارستان می شود.

یکی دو ساعت بعد به دخترش زنگ می زند و می گوید:

 " که دارویش را به دکتر نشان داده و دکتر به قدری عصبانی شده که سرش داد کشیده:« این دارو را برای چی استفاده می کنی؟!! »

او هم مات و مبهوت می گوید: «دکتر! خودتان دادید.»

دکتر عصبانی تر می گوید: « من!؟ من این را دادم؟! حتماً داروخانه اشتباه داده است. اگر اتفاقی برایت می افتاد می آمدی و یقه ی من را می گرفتی!»"

...

دختر پشت تلفن گُر می گیرد از این همه بی مسئولیتی... از این همه بی توجهی ...

که دیگر شمارشان از یکی دو تا گذشته است.

خدا را شکر می کند که در این تعطیلات بلایی سر مادرش نیامده است و بدتر از بدتر نشده است.

نگاهی به گچ پایش می کند که نمی تواند به داروخانه برود و ...

به مادرش زنگ می زند که حتما به داروخانه برود و تذکر بدهد.

...

خسته از راه می رسد.

دختر می پرسد: «رفتی؟! گفتی؟!»

 می گوید :«گفتم چه اجباری بود که دارو ندارید؛ داروی اشتباه بپیچید و دست مردم بدهید و با جانشان بازی کنید!»

و پیرمرد با خونسردی فقط گفت:

«حالا که اتفاقی نیفتاده است!!!»


قاسم
دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 06:27 ب.ظ
...
...
...
اللهم عجل لولیک الفرج!
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و آمین
مونارک
سه شنبه 26 فروردین 1393 03:12 ب.ظ
سلام و سلامتی


فقط همین؟! "حالا که اتفاقی نیافتاده!"؟!!!

نچ نچ...آخه چقدر آدم بی مسئولیت!

خدارو شکر که اتفاقی نیافتاد.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور
بله فقط همین...
الحمدلله شکراً شکراً
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User