تبلیغات
به یادش و به یاریش - بُهت...
پنجشنبه 24 بهمن 1392

بُهت...

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،


پرده ی اول:

چادر سرش بود و در ابتدای صف اتوبوس، منتظر  اتوبوس های تُندرویی بود که دیرگاهی است ویروس تُند رویی و تُند رَوی را بین مسافرانش مُسری کرده است.

اتوبوس رسید و به محض توقفش، زنی با ظاهرِ به خیالِ خودش آراسته، صف را پشت سرگذاشت و با خیال آسوده تر و حق به جانبانه تر؛ مُهیای این شد تا بدونِ نوبت، سوار  اتوبوس بشود که دخترِ چادری، آرام و آهسته به او یادآوری می کند که صف را رعایت کند. جمله ی دختر، منعقد نشده بود که زن به طرزی وحشیانه رو به او کرد و جلوی چشم سایرین با صدای بلند؛ انسانیت، فرهنگ و ادب را سکه ی یک پول کرد و هر آنچه را که به زبانش آمد؛ گفت:


-بیمار!

-مریض!

-امثال شماها عقب افتاده اید!

-کسی به شماها نگاه هم نمی کند!

- .....[1]

این خطاب ها و خطابه های زن، پُتکی شد و بر پیکره ی انسانیت، فرهنگ و ادب کوبیده شد و صدای شکستنش- با وجود سکوتِ کر کننده ی تماشاگران منفعل- به گوش احدی نرسید.

دختر سرش را به زیر انداخت و با قلبی له شده به سختی قدم از قدم برداشت تا سوار اتوبوس بشود که زن دوباره فریاد کشید : «تو سوار شو! اگر جلوتر از تو سوار شدم بعد ...»

زن که از تند رَوی و اهانت هایش دست نمی کشید، پایش را روی حرف هایِ غیرمنطقی خودش هم گذاشت و پا به پای دختر( بی تفاوت به صف و صف، بی تفاوت تر به حرکات و گفتارِ او) سوار اتوبوس شد.

دختر از زن فاصله گرفت ...

گوشه ای ایستاد...

مسافران...

انسانیت...

فرهنگ...

ادب...

سکوت ...

بغض ...

 قلبش...

اتوبوس تُندرو حرکت کرد اما خیلی چیزها از حرکت ایستاده بود...

 

***

پرده ی دوم:

چادر سرش بود، صف را پشت سر گذاشت و از راه نرسیده؛ خواست سوار اتوبوس بشود که زنی با ظاهرِ آراسته -که جلوی صف ایستاده بود- با صدای بلند و اصوات ناخوشایندی، سرش فریاد کشید:

- هییییی!  سرت را انداخته ای پایین ...کجاااا!؟

-چادرت را بردار و بعد بی نوبت سوار شو!

زن چادر به سر برگشت و در جوابش گفت:

«فکر کردی چی! چادرم را هم بر می دارم»

سپس چادرش را به نشانه ی درآوردن جمع کرد و سوار اتوبوس شد .

زن چادر به سر رفت و زنِ با ظاهرِ آراسته، هنوز دست از دستْ انداختن چادری ها برنداشته بود...

.

.

.

چادر سرش بود و پشت زنِ با ظاهرِ آراسته، منتظر اتوبوسِ تُندروی بعدی ایستاده بود و محکوم به ؛

بُهت...

تماشا ...

سکوت ...

خُرد شدن...

چرا که هفته ی گذشته در همین ایستگاه، در برابر یکی از همین زنانِ با ظاهرِ آراسته، پای یک چیز ایستاده بود و سکه ی یک پول شدن خیلی چیزها را دیده بود ...

و امروز در حلِّ معادله ی کنش واکنشِ زمانه ای مانده است که مجهول هایش با هم جور در نمی آیند.

چه کنشی باید و چه واکنشی نباید؟!

چه کنشی نباید و چه واکنشی باید؟!

زمانه ای که اگر چادر سرت باشد فحش را باید بخوری!

چه مقصر باشی چه نباشی!

 فحش را باید بخوری!


 [1] سانسور شده است...


برچسب ها: حجاب و عفاف ،

قاسم
چهارشنبه 7 اسفند 1392 01:20 ب.ظ
مثل همیشه قلم عالی و دغدغه ی صاحبش متعالی بود.
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و مثل همیشه سپاس
مویدی
یکشنبه 27 بهمن 1392 02:05 ب.ظ
به قول یک پاشکسته ی دست بسته ای:
چادر شبی ست که بروی ماه می کشند
تا خوش بدرخشد

خیلی زیبا بود
آفرین به این دغدغه مندی
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و احترام
از حضور و نظر لطف تان سپاس
مونارک
شنبه 26 بهمن 1392 01:13 ب.ظ
سلام و نور بر جان دلم

بد زمانه ای شده...
یک دوستی دارم.یک روز کلی بد و بیراه نثار چادرش کردند و او تمام روز را گریه میکرد.حالا همان روز شده ست از افتخارات زندگی اش.

پاسخ فاطمه دبیری : سلام و نور و نور و نور
ان شاء الله ثبات قدم باشد و صبرش...
شنبه 26 بهمن 1392 10:38 ق.ظ
سلام
ممنون از نظرتون
شما درست میفرمایین
امید دارم در تمام مراحل زندگی موفق باشین
خیلی التماس دعا
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس از نظر لطف تان
ان شاء الله عاقبت به خیری همه ی شیعیان
پونه
جمعه 25 بهمن 1392 08:21 ب.ظ
سلام ایام به کامتون
من خودم چادر نمیپوشم نه خیلی بیحجابم نه خیلی باحجاب امیدوارم منظورمو درست برسونم روی صحبتم به شما نیست ولی متاسفانه بعضی دین نماها امثال من سست ایمان رو از مقدساتمون دارن دور میکنن درسته چادر پوشش خانوم فاطمه زهراس ولی کاش اونایی که چادرین طوری رفتار کنن که حداقل ی بی حجاب به خاطر اونا راهش رو عوض کنه
امید به قوی شدن ایمان من سست ایمان و امثال من
ببخشید طولانی شد از شعرای قشنگتونم سپاس
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و عرض خوش آمد.
صفا آوردید.
ولی کاش اونایی که چادری نیستند؛ منِِ چادری را ملاک قرار ندهند. معیار و ملاک، اسلام راستین است و هیچ بهانه ای برای تغییر مسیر از کسی پذیرفته نیست.
رضا
جمعه 25 بهمن 1392 04:20 ب.ظ
سلام خانم دبیری بزرگوار
خیلی خوب نوشتید.
احسنت به دغدغه های زیباتون.
نگران نباشید. بالاخره روزی میرسه که روز همیشه روز و شب همیشه شب دیده میشه...
اللهم عجل لولیک الفرج
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و احترام
سپاس از حضورتان
اللهم بَلِّغ بایمانی اَکمَل الایمان و اجعل یقینی افضل الیقین...
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست...
به امید ظهورش و سربلندی در آن لحظه ی مبارک
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User