تبلیغات
به یادش و به یاریش - جانا سخن از زبان ما می گویی!
سه شنبه 22 بهمن 1392

جانا سخن از زبان ما می گویی!

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام اهالی قلم ،

"چون من خیال رویت، جانا! به خواب بینم..."

هدیه ای نوشتاری به قلمِ مدیر محترم وبلاگِ «مونارْک»

وقتی دلت لابه لای نوشته هایی گیر کند و روحت به احساس واژه هایش بپیچد، می رود جزو لیست بهترین هایت. از آن هایی که هر وقت می خوانی شان حالت خوب می شود و دلت می رود برای دیدن خالقش...

کسی چه می داند وقتی دو روز با خودت کلنجار می روی و یک دستت به گوشی است و دست دیگرت به ماوس و توی ذهنت نقشه ی یک دعوت؛ و گاهی لبخند می زنی.گاهی لب و لوچه ات آویزان می شود و گاهی شانه بالا میندازی، تو را چه شده؟!

کسی چه می داند توی این دو روز ، دلت شِکَرَک زد از بس قند در آن آب شده ست و بالاخره بعد از یک جدالِ کشدار کُشنده ، دل را به دریا می زنی که دعوتشان کنی...


مَن اَرادَ اللّه  بِهِ خَیرا رَزَقَهُ اللّه  خَلیلاً صالحِا؛

هر كس كه خداوند براى او خیر بخواهد، دوستى شایسته نصیب وى خواهد نمود.

"نهج الفصاحه ص776 ، ح3064 "

و خدا خیر را برایمان خواست...

صبحِ روز 21 ام.روزِ وصال رویِ حقیقیِ مجازیان.

دلم به بند کلاس درس نبود. هی می پرید به چند چهارراه پایین تر، محل قرارمان. آخر نشستم با او صحبت کردم که: «ببین دل جان! آرام بگیر.» اینطور عقربه ها هم با تو راه می آیند...زودتر می گذرد.

کلاس اول که تمام شد ، رفتم سروقتِ نیمچه کُمدم. کلید را انداختم. بسته را برداشتم و رفتم به اتاقی که "آنجا چراغی روشن است".کار کادوی یکی از کتاب ها مانده بود. تمام که شد نعم العون جان هم رسید.

کلاسِ دوم هم با آرامش گذشت. قرار بود کلاسِ بعدی ام پیچیده شود و نعم العون جان هم نیم ساعت از کلاسش را برود.ساعت یک بود که فاصله ی طبقه ی اول تا دم در را به دُو طی کردم.توی راه دوباره با کافه هماهنگ کردم که مشکلی نباشد.ده دقیقه ای رسیدیم!

دل توی دلم نبود.گوشه ترین میز را انتخاب کردیم. مدام به هم لبخند های کش دار می زدیم که با صدای کفشی نفسمان حبس شد...

اولین نفر آمد.آنکه با کلام هایش به روحمان جلا می داد.آنکه همیشه به یادش بودیم و به یاریمان می آمد.

دلم پر می کشید برای دیدنش...بگذارید بعضی چیزها برای خودم بماند که  توی حجم واژه ها جا نمی شوند. احساسش هدر می رود به قلمِ منِ نابلد.

دومین نفر اما دیر کرد.گفته بود دیر می کند. اصلا همین دیر کردن ها شده ست نمکِ قرار هایمان.چقدر دلم برایش تنگ شده بود...برای روی ماهش...و باز هم همان عذر قبلی که احساس در چارچوبِ واژه ای نمی گنجد.

سومین نفر که قربانش شوم، یادش بین ما بود و خودش در جایی بهتر ؛ حسرت دیدار دوباره اش بر دلم ماند.

به! که چه جمعی بود و چه صفایی ! شعر خوانی عزیزی هم مجلس را منور کرده بود...

و خدا خیر را برایمان خواست. او که بخواهد فرقی نمی کند پشت مانیتور باشی یا میز کافه. مجازی باشی یا حقیقی...


مهم این است که دلمان  به شفاف شدنشان روشن شد؛ بدون پیکسل و صفحه.

وقتِ اذان است... صحیفه ی سراسر نور امام سجاد (ع)، هدیه ی عزیزم را باز می کنم و سر روی تربتِ هدیه ی جانِ دل می گذارم:

رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ...

 


برچسب ها: مونارْک ،

جرعه وصال
چهارشنبه 23 بهمن 1392 03:08 ب.ظ
سلام فاطمه دوست داشتنی ام.
شنیدن شعرهای پر از احساس با لحن و کلام پر از آرامش شاعرش خاطره لذتبخشی شد که به لطف مونارک برایم رقم خورد.
خوشحالم که دوست خوبی پیدا کردم.
پاسخ فاطمه دبیری : سلاام خانوم. صفا آوردید!
لطف دارید. از دیدارتان خرسند شدم.
محبت دارید.
در پناه حق
نعم العون مونارک جان :-)
سه شنبه 22 بهمن 1392 09:44 ب.ظ
سلاااام و احترام

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

دیروز از روزهایی بود که بلطف خدا سعادت زیادی نصیب این حقیر شد...
خدای مهربان را هزاران بار شکر!
پاسخ فاطمه دبیری : سلااام و عرض ادب
بسی سعادت بود آشنایی و دیدار شما نعم العون های عزیز
مونارک
سه شنبه 22 بهمن 1392 07:52 ب.ظ
سلاااااااااام

آخ! قلبم!

با ما از این کار ها نکنید .قلبمان تحمل این لطف ها را ندارد.

خدا را شکر که یکی از بهترین روزهای زندگی ام به دست شما رقم خورد...
پاسخ فاطمه دبیری : سلاااام مهربان
خدا را شکر که بیست و یک بهمن نود و دوی مان را به لطف شما رقم زد و شکر که روایت محفلِ با صفایش به قلم شما مرقوم شد.
بی نهایت سپاس گرامی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User