تبلیغات
به یادش و به یاریش - غذای حضرتی
پنجشنبه 17 بهمن 1392

غذای حضرتی

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :سایر ،

http://www.nazirnews.com/wp-content/uploads/2013/09/نذیرنیوز-غذای-حضرتی.jpg

سه سال پیش بود، پدرم را برده بودم مشهد . مجردی رفته بودیم ...

نذری داشت که برای ادایش به یکی از دفاتر مستقر در حرم مراجعه کردیم . پس از اتمام کار، مسئولِ دفتر ضمن بدرقه ی ما، دو عدد فیش غذای حضرتی به پدرم داد و گفت:« ناهارِ امروز، مهمان حضرت هستید» . تا به حال غذای حضرتی آقا روزی مان نشده بود . به مهمانسرا رفتیم و پذیرائی شدیم و برگشتیم .

پس از برگشت به تهران، ماجرای غذای حضرتی را برای خانواده تعریف نکردم . پیش خودم گفتم شاید هوس کنند و حسرت و غصه و افسوسش را بخورند ...

از آن موقع تا عید امسال، چهار بار دیگر زیارت آقا قسمت مان شد و من کماکان رازدارِ مهمان نوازی حضرت بودم . ولی عید امسال...


عید امسال، من و همسر و دخترم به اتفاق دختر عمه و شوهرش راهی مشهد شدیم . چند روز را در جوار امام رئوف گذراندیم. شب آخر فرا رسید و قرار بود بعد از شام کمی استراحت کنیم و سپس برای وداع به حرم رفته و بعد از نماز صبح به تهران برگردیم . بساط شام را آماده کردیم و در حال خوردن غذا بودیم که ناخواسته از غذای حضرتی صحبت به میان آمد و نفهمیدم چه شد که وسوسه شدم و شیطنتم گل کرد و با آب و تابِ وصف ناپذیری شروع به تعریف مهمانی نوازیِ سه سال پیش آقا کردم. از فیش غذای حضرتی گفتم و از مهمانسرا، از نوع غذا و از کیفیتش، از فضا و حال و هوایش ... گفتم و گفتم و گفتم و گفتم تا دیگر چیزی نماند که نگفته باشم!!!

دختر عمه ام آهی کشید و گفت : «حیف! من که تا به حال روزی ام نشده است!»

 همسرم هم اول با نگاهش با من حرف ها زد و سپس زیر لب گفت : «کاش قسمت می شد و لااقل این بچه، یک لقمه هم که شده برای تبرک می خورد.»

آن همه شور و هیجان، چشم بر هم زدنی در من فروکش کرد و به جایش، تأثر و تأسفِ ناشی از آن همه هیجان و آن همه حرف، در وجودم شعله کشید و شرم و حرارتش در جای جای صورتم دوید. سرم را فقط پایین انداخته و آهسته گفتم : «این بار که گذشت و قسمت نشد، ان شاء الله زیارت های بعدی...»

...

برای زیارت و وداع به حرم رفتیم . آنجا قرار شد از هم جدا شویم تا هرکس در حال و هوای خودش برود و زیارت دلخواهش را داشته باشد. ساعت و مکانی را مشخص کردیم و از هم جدا شدیم.

اولین نفر بودم که به محل قرار برگشتم . بعد از دقایقی همسر و دختر و دختر عمه ام هم آمدند، ولی از شوهرِ دختر عمه خبری نبود که نبود !

تأخیرش به حدی بود که از طاقت دختر هشت ساله ی خسته و خواب آلوده ام فراتر رفت و صدایش را درآورد. هر چقدر هم برای برقراری ارتباط تلفنی تلاش می کردیم نتیجه ای نمی گرفتیم. تا اینکه بعد از بیست دقیقه برگشت و به محض رسیدن گفت: «می توانیم یک روز دیگر هم بمانیم؟!»

دختر عمه ام بلافاصله با نگرانی گفت : «چرا؟! اتفاقی افتاده؟! چیزی شده؟!»

و او شروع کرد به تعریف:

به دیواری تکیه داده و مشغول قرائت زیارت نامه بودم که دستی به شانه ام خورد. برگشتم و دیدم مردی حدوداً چهل ساله است. سلام کرد و گفت: «ما مسافریم و در یکی از هتل ها اقامت داریم، دیشب مدیر هتل، درِ اتاق مان را زد و به تعداد نفراتمان، سه عدد فیش غذای حضرتی دستم داد، منتها ما صبح بلیط برگشت داریم و نمی توانیم از این فیش ها استفاده کنیم، به همین خاطر به حرم آمدم که هم زیارت کنم و هم قبل از رفتن این فیش ها را به کسی بدهم که از آن استفاده کند، داشتم چشم می گرداندم که شما توجه ام را جلب کردید.»

میخکوب شدم و گفتم:« ما هم مسافریم و می خواهیم برگردیم ولی اختیار دست خودمان است و می توانیم زمان حرکت مان را تغییر دهیم.» آن مرد با خوشحالی فیش ها را به من داد و من هم خوشحال تر آن را گرفتم .

مات و مبهوت مانده بودم و شوهرِ دخترعمه را نگاه می کردم که دست در جیب کتش کرد و فیش ها را درآورد و نشان مان داد. زیر چشمی نگاهی به گنبد طلا کردم ... از درون می سوختم و حالی داشتم که قادر به توصیفش نبوده و نیستم . برای من این ماجرا پیامی داشت و برای بقیه هم پیام دیگری .

در عالم عجیبی فرو رفته بودم که دختر عمه صدایم کرد و گفت : «علی آقا! وقتی آن شکلی سر شام از غذای حضرتی تعریف می کردی، زیاد به رو نیاوردم ولی خیلی غصه خوردم و در دلم گفتم:" یا امام رضا(ع)! قسمت ما هم کن!"

از آن عالم به سختی خودم را بیرون کشیدم و لبخندی زدم و گفتم : «حاجت شکم زود برآورده می شود، شما هم حاجت روا شدی» .

همسرم گفت : «ولی ما که پنج نفریم، چطور برویم؟!»

شوهر دختر عمه ام جواب داد: «با نشان دادن فیش ها هر چند نفرکه باشیم می توانیم داخل شویم، ولی فقط همان سه تا غذا را به ما می دهند.»

شوهر دختر عمه ام رو به من کرد و گفت : «چه کار کنیم؟ بمانیم؟»

گفتم : «دعوت شده ایم و نمی توانیم که نرویم. همه ی کارها هم دستِ خود میزبان است. اما فعلاً برویم که دخترم از خستگی بیهوش شده است.»

درونم هنوز داغِ داغ بود. باور کرده بودم که دعوت شده ایم و سهمی داریم ولی نمی دانستم سهم و بهره ی من چیست و چگونه است!!

حالْ برای فهمش باید صبر می کردم و لحظات را ثانیه به ثانیه؛ شمارش.

...

 

روی فیش ها همراه با تاریخ و ساعت قید شده بود که پذیرایی فقط از ساعت دوازده تا یک و نیم است و بعد از آن دیگر از پذیرش زائران معذوریم.

 

برنامه ریزی کردیم که رأس ساعت 12 جلوی مهمانسرا باشیم. ماشینم را روشن کردم و به سمت حرم حرکت کردیم. اما نزدیکی های حرم به آنچنان ترافیکی برخوردیم که تصورش را هم نمی کردیم. ساعت دوازده و نیم شده بود و ما هنوز پشت ترافیکِ سنگینی مانده بودیم. دقایق به سرعت از پی هم می گذشت و ماشین، چرخی از چرخی بر نمی داشت. دیگر وقتی باقی نمانده بود که گفتم: « سریع پیاده شوید و بروید! من هم اگر توانستم؛ ماشین را کناری بکشم و جایی پارک کنم، خودم را به شما می رسانم .»

آنها رفتند و من ماندم و ترافیک و ترافیک...

ساعت از یک و ده دقیقه گذشته بود و ماشین به اندازه ی چند قدم هم جلو نرفته بود که تلفنم زنگ زد، همسرم بود و گفت:« علی ما جلوی مهمانسراییم، پس کجایی؟!»

"صدای او"، "سوالِ او" چون بمبی در مغزم منفجر شد و من را به عالم دیگری پرتاب کرد که نهیبم می زد:

"الله اکبر! الله اکبر! علی کجایی؟! حواست هست؟! متوجه ی این اتفاقات هستی؟! اینها اتفاقات ساده ای نیست؟!"

"شبِ آخر، تعریف غذای حضرتی، حسرت، آه، وداع، مرد مسافر، سه تا فیش، ساعت، ماشین، من، رانندگی، ترافیک..."

بعد از سکوت و مکثی طولانی، دوباره صدای همسرم من را به این عالم آورد و گفتم: «خانومی! خواهشی دارم، دست بچه ها را بگیر و با هم بروید داخل و در آرامش ناهارتان را بخورید و برگردید، به من هم فکر نکنید

گفت : «پس تو؟!»

گفتم : «میزبان، میزبان عادلی است . من یک بار پذیرایی شده ام، این بار نوبت شماست. با خیال راحت بروید و غذای تان را میل کنید.»

گفت : « انگار چاره ای نیست! باشد ما می رویم و برای تو هم می آوریم.»

لبخندی زدم و در دلم گفتم: «بعید می دانم» .

 

...

 

آنها رفتند و نگاهم به روبرو افتاد و به گنبد طلای حضرت...

پشت فرمان، سرم را به زیر انداخته و دست بر سینه گذاشتم وگفتم :

«آقا جان! غلط کردم!  نفهمیدم! ببخش!»

وَاسْتَغْفِرُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ

...

بچه ها ناهار خورده و نماز خواندند و بیرون آمدند و من هنوز اسیرِ ترافیکی بودم که به اندازه ی سنگینی اش برایم حرف ها و درس ها داشت .

بچه ها خودشان را به ماشین رساندند و سوار شدند. همسرم گفت : «وای علی! ببخشید نتوانستم چیزی برایت بیاورم. باورکردنی نبود، انگار نیرویی به خوردن وادارمان می کرد، حتی همین دخترت که اینقدر بد غذاست؛ ته بشقاب و ظرف ماستش را با نان کاملاً پاک کرد و چیزی باقی نگذاشت.»

دختر عمه هم گفت : «علی آقا! چون خودت سپرده بودی که فکر من را نکنید، ما هم با خیال تخت می خوردیم. ولی باز هم با این وجود می خواستیم برای تبرک هم که شده است؛ نانی، چیزی برایت بیاوریم ولی یک لحظه که به خودمان آمدیم دیدیم چیزی نیست که بیاوریم، به هر حال شرمنده! دست تان هم درد نکند که ما را آوردی!»

گفتم: « خواهش می کنم! خوب کاری کردید! نوش جان تان!» و نگفتم: « کجا دانند حال ما...»

دقایقی بعد ترافیک روان شد و ما هم راهی تهران...




«روایتی واقعی به نقل از یکی از رهگذران محترم وبلاگ به یادش و به یاریش»

....

*ضمن سپاس از راوی این روایت، سعی شده است که روایت، عیناً و بدون دخل و تصرف (و البته با یک قلم ویرایشی) بازگو شود.

*ان شاء الله رعایت امانتداری شده باشد و مورد رضایت راوی قرار بگیرد.


آی تی
چهارشنبه 19 مهر 1396 05:54 ب.ظ
ممنون خیلی خوب بود
هتل نزدیک حرم
پنجشنبه 6 مهر 1396 09:59 ق.ظ
ممنون از وبلاگ خوبتون
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
سس آلتیمیت
چهارشنبه 5 مهر 1396 01:46 ق.ظ
ممنون از وبلاگ خوبتون. به سایت
ما هم حتما سر بزنید
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و سپاس
وفا
شنبه 19 بهمن 1392 03:07 ب.ظ
سلام و احترام

حضرت است دیگر...
مگر میشود پدر جواد الائمه علیه السلام باشی و جود و کرمت
شهره ی عالم نباشد؟!

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (علیک السلام)
التماس دعا
پاسخ فاطمه دبیری : سلام و عرض ادب
خوش آمدید خانووم ! از این طرف ها!؟ چند روزی بود به یادتان بودم و کم پیدایی تان.
مونارک
شنبه 19 بهمن 1392 11:27 ق.ظ
سلام و نور و نور و نور

الحق که میزبان ، مهربان و عادل است.

در اخرین سفر هم تبرکی از غذای حضرت نصیبمان شد و عجب به جانمان چسبید.

دست شما و راوی درد نکند کهع مارا شریک این احساس ناب کردید...
----
مرغ دلم باز هوایی شده...
انشالله قسمت باشد ... بطلبد...بخواهدمان ما نیز...
پاسخ فاطمه دبیری : سلام خانوم
مثل همیشه صفا آوردید.
خوشا به سعادت تان.
از این دست مهمانی بنده هم روایتی دارم که هنوز دلم به نگارشش رضا نداده است.
التماس دعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
Online User