چهارشنبه 30 تیر 1395

به احترام یک دوست

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،

Image result for ‫ایستاده در غبار‬‎

خالی از نوشتن و وقتی برای نوشتنم. حرفهای این روزهایم از جنسی نیست که بنویسیِ شان. حرفهایی است که زمان نوشتنش باید برسد و من منتظر رسیدن زمستانم و فصل جدید نوشتن هایم...

 

و امروز به احترام یک دوست دست به نوشتن می برم .

"ایستاده در غبار" را دیده بود.  من هم قرار بود هفته ی بعد به اتفاق همسرم به سینما بروم و به تماشای این فیلم بنشینم.

نظرش را که پرسیدم؛ گفت: «عالی» . گفت: «حتما ببین».  گفت: «دبیری! حتما بعد از دیدنش باید مطلبی بنویسی که کلی حرف دارم برای زدن»

مدتها بود چشم انتظار شعفش بودم و شکفتنش. خرسند بودم که یک فیلم، اینچنین احوالاتش را خوب کرده و نشاطش را برانگیخته است.

از همین رو بدون معطلی گفتم: «به روی چشم» -در حالی که مطمئن نبودم نوشتن در من غلیان کند؛ چنانکه نکرد-

...

یکی دو ماهی از دیدن فیلم می گذرد و فرصتی دست داد که الوعده وفا...



ادامه روایت را رها نکنید

جمعه 19 شهریور 1395

مجله دیجیتالی سایبر پژوهی

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام صاحب نظران،علماء ،


برچسب ها: مجله دیجیتالی سایبر پژوهی ، دکتر عبدالله کریم زاده ،

یکشنبه 31 مرداد 1395

اللهم اغننی...

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام صاحب نظران،علماء ،

aaa5_110.jpg


شنبه 8 خرداد 1395

هر چه بگندد نمکش می زنند...

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،



شب از نیمه گذشته بود که با صدای وحشتناکی از خواب پریدم. صدا بی نهایت نزدیک و بلند و رعب آور بود به حدی که فکر کردم دو سه نفر داخل خانه ریخته اند. بهوش تر که شدم متوجه شدم سر و صداها مربوط به آغاز مراسمِ آنچنانیِ از پیش تعیین شده است که ...


ادامه روایت را رها نکنید

پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395

دوستت دارم خدا

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،



یکی دیگر از قسمتهای مجموعه "دوستت دارم پدر" در حال پخش بود. مجری برنامه رو به مخاطبین می گفت که از خدا خواسته ام من را با پدر و مادرم  وقتی به سنین کهنسالی می رسند آزمایش نکند. از اتاق بیرون آمدم و روبه روی تلویزیون ایستادم.

جمله اش تلنگری زد و برای لحظاتی فکرم را مشغول کرد. همسرم را صدا کردم و پرسیدم:

«خدا قرار است "ما" را با چه چیزی آزمایش کند؟»

همسرم نگاهم کرد. من نگاهش کردم و سکوتی خانه را فرا گرفت.

برنامه که تمام شد پرسیدم:


ادامه روایت را رها نکنید

سه شنبه 17 فروردین 1395

دُرّ گِران

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،



پرده ی اول:

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

 

لغتنامه ها معرفت را اینگونه تعریف کرده اند :

«شخصی که دارای علم، حکمت، دانش، هنر، فضل، ادبِ نفس، فرهنگ و آگاهی است.»

همیشه سخن راندن از معرفت و آدم های بامعرفت سخت بوده است و در این روزگار مُدرن بسی سخت تر هم شده است و داد از بی معرفتی ها سر دادن بسیار...

امروز آمده ام درین برهه از زندگی ام سخن برانم از معدود معرفت های قابل عرضی که وقتی رخ می نمایانند مدتها تو را به تحیر می نشانند.  با وجود چنین رخ نمایی ها دیگر جایی نیست برای ...


ادامه روایت را رها نکنید

دوشنبه 16 فروردین 1395

روز بزرگ...

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    



رفتم و ته باغ ساده و باصفای مامانی نشستم. (مامانی مادربزرگ همسرم است و این باغچه یادگار همسرش...) نشستم و زل زدم به باغچه ها... به خونه باغ... به همسرم...که سر باغ بود و با بیلی ریشه های علفهای هرزه را از دل خاک بیرون می کشید.

نشستم و...


ادامه روایت را رها نکنید

چهارشنبه 19 اسفند 1394

منشور حقوق بیماران در ایران

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،


یک ماه پیش بود ...دیگر درد کمرش و سرگردانی بین نظرات این دکتر و آن دکتر، طاقتش را طاق کرده بود... رضا به عمل داد... مادرم را خوب می شناختم... با طاقت طاق شده ی احتمالی بعد از عملش چه می کردیم!... استراحت، چه از نوع مطلق و چه نیمه مطلقش با روحیه اش سازگاری نداشت...

توکل کردیم به خدا ... روز عمل فرا رسید،  قرار بود ساعت یازده راهی اتاق عمل بشود. ساعت هشت و نیم صبح بود که خودم را به بیمارستان رساندم( به یکی از بیمارستانهای خصوصی تهران)... خواستم از پله ها بالا روم که نگهبانی کت شلوار و کراوات پوش صدایم می کند و بعد از پرسش و پاسخی اجازه رفتنم را صادر...

به بخش، وارد می شوم و اتاقش...


ادامه روایت را رها نکنید

برچسب ها: منشور حقوق بیماران در ایران ، بیمارستان ،

شنبه 15 اسفند 1394

جهاد زیبای من...

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،


غرق افکارم بودم و داشتم دستمال گردگیری را در روشویی می شُستم که یک لحظه سرم را بالا گرفتم و نگاهم روی تصویرم در آینه ثابت ماند... خودم بودم و نبودم...

در همین یک لحظه، تحولات و تغییرات پیش آمده ی پارسال تا امسال مثل برق از جلوی چشمانم گذشت ... قیاسی که لبخندی را به کنج لبم نشاند...

برگشتم و مشغول تمیز و مرتب کردن کمد و کتابخانه ای شدم که از اتاقم در خانه ی پدری ام خداحافظی کرده بود و حالا مهمانِ اتاقِ کارمان در خانه ی بختم شده بود.

دوباره بازیگوشی ام حین کار گُل کرد و بدجور هوای نوشتن به سرم زد...

اینجا بود که ناخودآگاه به یاد یک وبلاگ قدیمی افتادم و حرف هایش...

حرفهای دل امروزِ من که "رضوان" نامی آن روزها این چنین شیوا و رسا زده بود:

جهاد زیبای من در خاکریزی به نام خانه، برای فتح الفتوحی به عظمت "لتسکنوا الیها...


ادامه روایت را رها نکنید

برچسب ها: جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّل ،

یکشنبه 9 اسفند 1394

تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل...

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،



تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل...

مجملی که نه مجال و مصلحت و تاب گفتنش بود و نه طاقت نگفتنش...

ایامی چند  از آن روزها گذشته است و من نیز از تردیدِ بین نوشتن و ننوشتن ...

در یکی از هفته های آغازینِ سال تحصیلی دانشگاه بود-  همان سالی که توکلی بود و" فَهُو حَسبُهی" و یکبار دیگر "وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبی" و قسمت شدن تدریس در یکی از دانشگاه هابا وجود تصادفی که آن روزها از سرگذرانده بودم و...


ادامه روایت را رها نکنید

برچسب ها: دانشگاه ، نظام آموزشی ،

سه شنبه 13 بهمن 1394

الحمدلله کما هو اهله

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام مطهر ،

Image result for ‫الحمدلله کما هو اهله‬‎

امام صادق (ع) فرمودند: «کسی که بگوید" اَلحَمدُ للهِ کما هُوَ اهلُه"( ستایش خدای را چنان که شایسته ی آن است)؛ نویسندگان آسمانی نمی توانند ثواب آن را بنویسند.»

عرض کردم چرا؟ فرمود: «چون ثواب آن را نمی دانند و عرضه می دارند: خدایا ! از غیب آگاهی نداریم و خداوند می فرماید: هر چه بنده ام می گوید، بنویسید و ثواب آن باشد به عهده ی من»



سه شنبه 13 بهمن 1394

الحمدلله

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام مطهر ،

Image result for ‫الحمدلله‬‎


اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهذَا


یکشنبه 6 دی 1394

سهمِ من...

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام اهالی قلم ،



هرچه هستی همانی که می بایست باشی و بیش از آنی و بسیار بیش از آن.
به لیاقت، تقسیم نکردند و اِلاّ سهم من در این میان -با این قلم و محو نوشتن بودن- سهم بسیار ناچیزی بود؛ شاید بهترین قلم دنیا اما نه بهترین همسر...

...

قطعه ای از کتاب "چهل نامه ی کوتاه به همسرم"

نوشته ی " نادر ابراهیمی"



دوشنبه 23 آذر 1394

قانون

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،

标识 标志 图标 标图矢量图__公共标识标志_标志图标 ...

ساعت ده و نیم شب بود که خانومش را جلوی در پیاده کرد و رفت. ماشین مادربزرگش دستش بود و می خواست ماشین را داخل پارکینگ خانه ی مادربزرگ بگذارد و برگردد. به خانه ی مادربزرگ که رسید دید ماشینی درست جلوی در پارکینگ پارک کرده است. چند دقیقه ای صبر کرد و خبری نشد. ساعت حدود یازده شب بود و مادر بزرگ احتمالا خوابیده بود. امانت را هم نمی خواست در خیابان رها کند و باید کاری می کرد. به پلیس 110 زنگ زد و منتظر ماند. هوا سرد بود نه از راننده خبری بود و نه از پلیس...

یک ساعتی گذشت و باز تماس گرفت و...


ادامه ی مطلب را رها نکنید

یکشنبه 3 آبان 1394

اینجا ایران است

   نوشته شده توسط: فاطمه دبیری    نوع مطلب :کلام دل (نوشته های شخصی) ،



مدتی بود پی جوی یک دندانپزشک خانم بودم تا همین یک ماه پیش که وارد مطبی شدم واقع در یکی از خیابانهای مرکز شهر...

موزیک ملایمی پخش می شد. منشیِ مطب یکی بود نظیر هزاران منشیِ با ظاهر آراسته ی این روزها... جلو رفتم ... کمی آنطرف تر، یک مراجعه کننده ی خانم نشسته و روسری اش را انداخته بود. به ذهنم رسید خُب محیط زنانه است و ...

جلوتر رفتم... منشی یک فرم پذیرش به دستم داد و نشستم تا فرم را پُر کنم. یکی یکی مشخصات را نوشتم تا ...


ادامه روایت را رها نکنید

تعداد کل صفحات: 44 1 2 3 4 5 6 7 ...
Online User